درگاهواره شعر و سخن فارسی با ما باشید

چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : فرهود پیشاوری

عشق یعنی اتفاقی بی نظیر

 

عشق یعنی اتفاقی بی نظیر


چون جوانی،می شود یک لحظه پیر


عشق یعنی،بی کسی،تنها شدن


در میان عالمی رسوا شدن


عشق یعنی خیسی چشمان تو


سردی شبهای بی فردای تو


عشق یعنی جستجویی بی امان


شاخه خشکیده در باد خزان


عشق یعنی مستی و دیوانگی


با همه اهل جهان بیگانگی


عشق یعنی تا ابد دلواپسی


اوج تنهایی و درد بی کسی


عشق یعنی سوختن پروانه ها


زندگی در گوشه ویرانه ها


عشق یعنی معنی آوارگی


معنی دل دادن و دلدادگی


عشق یعنی یک نگاه نگران


حسرت بودن به جای دگران


عشق یعنی بیگناهی در قفس


در میان جمعی و بی هم نفس


عشق یعنی التهاب زخم دل


می کنی با تخته سنگی درد دل


عشق یعنی یک طرف،دلدادگی


یک طرف،بی مهری و بیگانگی


عشق یعنی یک سکوت سینه سوز


مردنت،هرروز،هرروز،هرروز


عشق یعنی حال احمد را ببین


غم ز شعروچین صورت را ببین


عشق یعنی حرف آخر،یک کلام


وقت مردن می شود دیگر تمام

 




چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : فرهود پیشاوری

ساحل دریای چشمانت چه زیباست

 

ساحل دریای چشمانت چه زیباست


گرم و ساکت،پاک و نم ناک


گیسوانت همچو امواج


می نوازد ساز عشق و زندگی


دلی از جنس شقایق داری


نرم و نازک


قلب تو چون قفس است


دل من گنجشکی ست


پی پناه و کوچک


در دلت زندانیست


هر که در هر بندیست


در خیالش فکریست


فکر او آزادیست


من به زندان دلت خواهم ماند


آرزویم تنها


بودن و زندانیست


من تو را زندان بان یک تمنا دارم


بعد مرگم من را


تو به اعماق دلت خاک سپار


بنویس بر سنگش


اینک این احمد


که آرمگه او قلب من است


سینه سوزیست


که با عشق به زندان من است

 




چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : فرهود پیشاوری

چه هدر رفت جوانی درخم کوچه عشق

 

چه هدر رفت جوانی درخم کوچه عشق


رخ زیبا هم رفت


تارزلفان سیاهم به سفیدی گشته


شور شهوت هم رفت


مانده افسوسی تلخ


که چه آسان شده ام کهنه لباس بازار


خاطرات او که


گشتم از عشقش پیر


میدهد قلب مرا چون آزار


کور گشتم با عشق


شدم از دنیا سیر


هم جوانی رفت و


هم نگار زیبا


چه کنم با حسرت


خوش به حال پسر همسایه


که سرظهر ته کوچه ما


نوش می کند ازشهد لبان دختری


دختری با نفس سرخ شراب


چون فرشته زیبا


همچو آنی که بگویند ببینی در خواب


چه صفایی دارد


فاصله بین دو چشم


کمتر از یک انگشت


بوسه پی در پی و دست


هر دو تا در هم مشت


چه صفایی دارد


لحظه مستی وفارغ شدن ازدار جهان


لحظه نوش لب دختری از جنس شراب


چه صفایی دارد


خوش به حال پسر همسایه


چه کنم با حسرت


حسرت این رویا


کاش من می بودم


در ته کوچه چنین بی پروا


چه کنم با حسرت


چه کنم با دل خویش


چه کنم با نفس ثانیه ها


که چه بی رحمانه


مرگ را می کند هر لحظه به پیش


چه کنم


کیست جوابم بدهد


یا جوانی بدهد از فردا


تا دگر دل به اسارت ندهم بر یاری


تا شوم چون پسر همسایه


در ته کوچه چنین بی پروا

 




چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : فرهود پیشاوری

تو کجایی که دلم کرده هوایت را باز

 

تو کجایی که دلم کرده هوایت را باز


پنجره را به هوای عطر تو کردم باز


تا که شاید بوزد باد


ز سمت خانه و کوچه تو


برسد تا اینجا


تا که آرام کند قلب مرا


بوی عطر تن و شبهای پراز شادی تو


آری آن شبها که تو شادی


من اما گریان


تو تگرگی من اما باران


بی خیالی ز من و غم کده خانه من


از دلم بی خبری،از دل دیوانه من


خاطرتت همه جا،خنده تو یادم هست


من چو باران بهاران بودم


تو همان غنچه گل


با لبانی خندان


خود نمایی می کنی در باران


آری آن خنده تو یادم هست


کاش می فهمیدی


اگر امروز تو زیبا هستی


تک گل باغی و خندان هستی


از من و چشمان خیس من بود


من که باریدم به تو


من که خود آب شدم از غم تو


من که خود را کشتم


تا تو تو زیبا باشی


زنده و تازه و ناز


تک گل باغ بهاران باشی


یاد من باش گلم،،نرود از یادت


احمد و چشمان بارانی او


عشق تو در دل و تنهایی او


نرود از یادت


یاد من هست هنوز


باز خواهم بارید


باز بر تو هر شب


تو و یاد و عشقت


در دلم هست هنوز

 




چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : فرهود پیشاوری

شکایت دارم از این بخت و اقبال

 

شکایت دارم از این بخت و اقبال


سر ناسازگاری دارد انگار


برو ای جغد شوم طالع من


نگاهت را از این ویرانه بردار


محبت می کنم با هر نگاری


چو دستی می دهم از بهر یاری


به آتش می کشد جان و تنم را


بگردد خون دل و از دیده جاری


چرا تعبیر خواب من چنین است


ز خوشبختی چرا سهم من این است


که با حسرت بمیرم در جوانی


چو گویم،گوید این عشق زمین است


چرا دستی که با جان می فشارم


ز عشقش اسم او در دل نگارم


خیانت می کند این گونه آسان


به تنهایی کشید این گونه کارم


من ایمان آورم بر این مثالش


که در وصف من و او است و کارش


محبت بگذرد از حد چو نادان


شود باطل ز او فکرو خیالش

 




چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : فرهود پیشاوری

نفس هایش

 

نفس هایش


به شماره افتاده


رخت رفتن


بر تن کرده


آری


سال را میگویم


او هم


چو من هوای رفتن دارد


روزی برای آمدنش


همین مردمان


لحظه شماری میکردند


اما اکنون


میشمارند


لحظات رفتنش را


من نیز


با تو می آیم


دل من هم


هوای رفتن دارد


من نیز


مثل تو کهنه ام


و همانند تو


رفتنم را


به انتظار نشسته اند


من نیز


مثل تو خسته ام


من نیز


رخت رفتن پوشیده ام

 




چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : فرهود پیشاوری

چه سرود تلخی

 



می گذارم تنها

جای احمد نامم

شاید آرام شود

هم دل و هم جانم

چه سرود تلخی

بر لبانم جاریست

شبهایم تاریک

روزها تکراریست

نه کسی می فهمد

نه مرا می بیند

دست من را حتی

لحظه ای می گیرد

نام تنها زیباست

جای احمد خالیست

چون کسی نامم خواست

تو بگو تنهاییست...

 




چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : فرهود پیشاوری

بـگذار شــــاعرانه نـــگاهت کنم کمی

 

بـگذار شــــاعرانه نـــگاهت کنم کمی

بگـــــذارعاشقـــــانه ببوسم تـــرا دمی
 


بانوی عشق قصه ی زیبای بی بدیـــل

چـــــابک سوار ویکه زنی مثل مرد ایل


ای نغمه های شعر تو زیبایی غـــــزل

لبخند هـای روی لبت طعمی از عسل


خاموش مـــــانده  لبت بی صدا چــرا

از کوچ این قبیله چـرا مانده ای جـــدا

 




چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : فرهود پیشاوری

نگاه کن به دو چشمی که کرده جادویت

 

نگاه کن به دو چشمی که کرده جادویت

هـــوای دره خوش است با صدای آهویت

دلم هوای تــو دارد دلی که آشفته است

که بــــاز پـــــر بـگشاید دمی به پهلویت

مــــــرا بـه نـاز دو زلفت مگر بــــدام آری

رهـــــا مکن تـو زشانـــه کمند گیسویت

دوباره سر خوشم از عطر نازها ودلبریت

مــــرا فریب مـــده با هـــوای ابـــــرویت

خیـــال من همه شب در نگاه تو آمیخت

نگاه کن به دوچشمی که کرده جـادویت

 




چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ن : فرهود پیشاوری

شعر شرمنده ی نگاه تو بـود


شعر شرمنده ی نگاه تو بـود

موج دریا وچشم طوفـــــانی

حتم دارم که عاشقی امروز

شعرهای مرا تو میخـــوانی

 

حافظ شعرهای من باش و...

یک تفال به خواجه باید زد

(درد عشقی چشیده ام که مپرس)

فـــال من خوب آمده یا بـد.؟

 

مست تصویر صورتت هستم

شاه بیت لبت شبیـه عسل

خنده هایت به طعم باران است

گریه هایت دوبیتی است وغزل

 

اشکهایت به تنــــدی باران

آسمان گریه اش نمی آیـد

گونه ها داد میزنندبـــــاران !!

رود ها تشنه تر کمی شاید....